ذبيح الله صفا

1134

تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )

* جان بىرخ تو درد دل غمزده داند * ماتمزده حال دل ماتمزده داند پى برده‌ام از عشق بجايى كه ره آنجا * ديوانهء پا بر سر عالم زده داند اين ذوق پياپى كه مرا از مى عشقست * در بزم بلا جام دمادم زده داند زآن طرهء بر هم‌زده آشفته‌دلان را * حاليست كه آشفتهء برهم‌زده داند كوه غم فرهاد ز من پرس فصيحى * كاندوه دل غمزده را غمزده داند * هرگز مباش آتش سوزان سپند باش * خود را بسوز و دفع هزاران گزند باش چون شعله سر مكش كه برآرند از تو دود * شو خاك راه و در دو جهان سربلند باش * آن قوم كه دلشان ز دورنگيها رست * سجاده بدوشند و مى ناب بدست بتخانه و كعبه پيششان يكسانست * ديدارپرستند نه ديوارپرست * هرچند دلم ز درد خونريز ترست * بر من دم تيغ آسمان تيزترست در كين دلم دلير باشيد كه زنگ * ز آيينه‌ام از عكس سبك‌خيزترست * زآن خوبترى كه كس خيال تو كند * يا همچو منى فكر وصال تو كند شايد كه بآفرينش خود نازد * ايزد كه تماشاى جمال تو كند * روشنگرى آينهء دل كرديم * وآنگاه به روى تو مقابل كرديم عكس رخ تو جدا نگشت از رخ تو * ما بيهده سعىهاى باطل كرديم